همین وسط!

خرید بک لینک

امشب

شب من است !

می به کف و باده به لب !

و کدام شام ؛ زیباتر از شام من که ماه به بر است و بر دامنش ناز برده ام !!

شام شام من است ...

بنگر که چگونه می رقصم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲ساعت 2:17 توسط من!| |

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 3:41

- سلام

+سلام

- چی شد رفتی

+ باید می رفتم حالم خوب نبود

- الان خوبی؟

+ نمی دونم فککنم ...شاید

- همین که فک می کنی بهتری خوبه به بقیش فک نکن

مواظب خودت باش

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ساعت 12:51 توسط من!| |

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 3:41

امروز آخرین خاطره اش را هم از جلوی چشمان دیگران - یا خودش - پاک کرد !

هر چند که من از همین دورها نگاه می کنم ...

و دعا...

دیگر چه می توان کرد !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲ساعت 2:9 توسط من!| |

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 3:41

می خواستم فقط وسط این سکوت وحشی بدانم که سلامتی ... که نفس می کشی... که می دانم ! همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 22:05

بین عمودها ... در طریق ...می خواستم گله کنم ... به حضرتش ...ستون به ستون گذشت ... به سکوت ! بین خودمان باشد کمی هم به بغض !!!بازهم به سکوت ...آمده بودم گله کنم ! ولی دعایش کردم ...باز هم به سکوت ...پ.ن : می دانم که آن انتهای دلش همه چیز خوب است... همه چیز صاف... همه چیز مهربان ! ولی ... ولی ... بماند بقیه اش ! بگذار برایش بهترین ها را بخواهم از دوست ... پ.ن ۲: دوست دارم بر نگردم از این سفر نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ساعت 19:35 توسط من!| | همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 22:05

بعد ۶-۷ سال شاید ... اندکی پیشتر یا کمتر ! احتمالا خودش برایم می نویسه... چقدر اصرار کردم که بیاد ! بالاخره آومد ! هیجان داشتم ... زیاد ... همه چیزی که مدتها فقط نوشته هاش بود... قرار بود بعد مدتها بیاد ! با انبوهی از نگرانی ... خیلی زیاد ! خیلی بیش از آونکه من درکش کنم،.. منتظر یک اهوازی رنجور و آفتاب سوخته بودم ... بالاخره آومد ...با اندکی تاخیر ... زیبا... نجیب ... و سفید !! کمی ناخونهایش شلخته بود ! به گمانم سلام کرد !! نشست ... سکوت کرد ... نگاهش به پایین بود... هر چقدر من مشتاق شنیدن کلمه هاش بودم ... اون نگران بود ! کلافه بود ... فک می کنم تا اعماق وجودش حتی پشیمون !!! حرف نزد ! نوشت که بهش چیزی بدم ! بهش چیزی دادم که بنویسه !! نوشت ... خط زد... گریه کرد ... نوشت ... خط خطی کرد... گربه کرد ... پاره کرد ! و سکوت ... آخرشم فرار کرد از من ... رفت ... برای همیشه رفت ! این شد تمام دبدار رفاقت ده دوازده ساله ی ما ! ولی می دونم که می دونه هنوز کسی هست که نگرانشه... حتی اگر کاری بر نمیاد ازش !!! نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ساعت 0:45 توسط من!| | همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 21:53

چقدر دوست داشتم تنها بروم ... فقط من باشم و تو ! از تو چه پنهان ... حتی من را هم نبریم با خودمان ! فقط تو باشی !!! چقدر دوست داشتم از خلوت داغ عراق را ! بدون هیچ کس !!!

به گمانم مسیر به طور دیگری رقم خورده ... تو می مانی ! و من می روم !!!

قسمتمان نیست ! سوختن ... عبور کردن ... رها شدن ...!

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲ساعت 0:10 توسط من!| |

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 21:53

صفحه بندی